X
تبلیغات
Google+ انجمن دانش پژوهان جوان
پرتال دانش پژوهان و دانشجویان خمینی شهری سراسر کشور
شرمسار
93/01/29 ساعت 1:8 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )

برادر عزیز جناب جمشید دانایی فر


درست در همین لحظه که پیکر بی جانِ تو سرد می‌شود، ما اینجا نشسته‌ایم و با هشتگ، خبر مرگ تو را به اشتراک می‌گذاریم و قهرمان می‌شویم. مأیوس در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که هیچ از دستمان ساخته نیست. امضا جمع می‌کنیم و التماس می‌کنیم که سازمان ملل دست به کاری زند که غصه سرآید. گمان می‌بریم فیلم سینمایی است و پیش از طلوع آفتاب کماندوهای UN یا ارتش ایران می‌توانند بروند و در کمتر از 2 دقیقه آزادت کنند، اما نمی‌کنند. گویی پاکستان چند وجب است که پیدا کردنِ تو در کوه و کمرهای آن به آسانیِ یافتن لیوانی آب در آشپزخانه باشذ. اما به راستی تو کجا بودی؟ آخرین دقایق به چه فکر می‌کردی؟ کدام اسم را صدا زدی؟ آرزویت چه بود؟ خندیدی یا گریستی؟ روزی چند بار از خود پرسیدی «چرا من؟»

برادر جان

آزاد هم می‌شدی یکی دیگر بود. یکی با اسمی دیگر. با نشانی دیگر. از شهری دیگر و با شغلی دیگر. نکند مرگ آرزویت شد، آنگاه که از دیدنِ افرادی چنان قسی‌القلب به سقوط انسان پی بُردی. با خودت گفتی گیرم بروند تمامِ یاران جیش‌العدل را هم به غل و زنجیر بکشند، آنچه باز جیش‌العدل‌های تازه را خواهد ساخت چه‌ باید کرد؟ تو هم به اینها فکر کردی؟ به اینکه قربانی افراد نیستی، قربانی تحجری؟

برادر عزیز

کاش می‌توانستیم کاری کنیم...اما نمی‌توانیم و این جنون آورترین وضع ممکن است. دلمان خوش است که کاور فتوهایمان با اسم و عکس تو در همه‌ی مجلات پخش شده، آن هم زمانی که «تو مشغول مردنت بودی». تو تن تمام ما بودی...و آنها که کنارت نشسته‌اند، پس از تو چه خواهند کرد؟ با آن نگاه بی فروغ که حضور هر تنی را بر آستانه، ورود جلاد می‌پندارد.

از ما چه برمی‌آمد؟ ما را ببخش. ما که بی چرا زندگانیم... با آنکه تو هم به چرای مرگ خود آگاه نبودی.


عده‌ای از شرمساران.

پی نوشت : مطلب مال خودمان نیست ، نویسنده اش هم مشخص نیست.


دیر آمدی
93/01/29 ساعت 0:50 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )

دیر آمدی عزیز

دیر آمدی! 

اگر که چند سطر زودتر آمده بودی همین گوشه‌یِ سلام نشسته بود

همین نقطه،

همین سرِ خط 

داشت برایِ خود از تو می‌گفت 

این‌که رویاهایَ‌ش

با تو آغاز می شود وُ دنیایَ‌ش 

با تو

ناز.


گفت اول برایِ تو چای می‌ریزد

بعد برایِ خودش 

بعد به تو قند تعارف می‌کند

وَ به خودش 

قندانی را که به دستت خورده


داشت برایِ خود از روزهایِ قدم زدن وُ

شب‌هایِ تماشا می‌گفت

تماشایِ راه

تماشایِ باغ‌ها

برکه‌ها

بیجارها

دیر آمدی عزیز

دیر آمدی!


اگر فقط یک نفس زودتر می آمدی

لبَ‌ش را می‌دیدی

وَ عاشقانه بوسه‌ای را که سالهای ِ سال برایِ تو نگاه داشته بود

آغوشی که پَسِ سال‌ها، 

برای ِ خوابِ خوب ِ تو باز شده بود

وَ تنی را

که تمامِ خود را تعلقِ به تو کرده بود


اگر یک قدَم 

فقط یک قدم زودتر می‌آمدی

شاعر تمامِ عاشقانه‌هایِ " تو "را می‌دیدی

عاشقِ تمامِ شعر هایِ تو را 

جاریِ " تو " در همه جا

وَ آنی که برایِ تو زنده بود 

می‌نوشت

وَ تو را محض دوست داشت.


دل‌تنگ بود وُ شاد بود

خسته بود وُ

امید ِ دیدنِ تو را

حال بود 


دیر آمدی عزیز

دیر آمدی!

همین پیش ِ پایِ تو خدا را 

برایِ تمامِ آرزوهایَ‌ت آورد

وَ همه خواسته هایِ تو را خواست

آرزوهایِ خیلی قبلَ‌ت را

آرزوهایی که خودت یادت نیست

که داشتی‌شان!

آورده بود که خودت بگویی 

خودت بخواهی

هرآن‌چه را دوست داری

وَ نداری

مثلِ خودش


می‌خواست برایِ تو تمامِ آرزوهایِ محال را

ممکن باشد

وَ تمامِ رویاهایِ کال را

رسیده!

آن‌چه که نداشتی باشد وُ آن‌چه داری وُ شاد داری را

بیشتر باشد

نیامدی


رفت.


از غروب‌هایِ بَدِ خیالَ‌ش می‌گفت

از خواب‌هایِ خوبِ همیشه‌اش

از حضورِ تو در همه جا وُ همه لحظه هایِ زیستنَ‌ش

گفت چه‌قدر تو قشنگی!

بعد می‌لرزید

بغض می‌کرد

وَ هی نامت را صدا می‌کرد



دیر آمدی عزیز!

دیر آمدی

تو دیر آمدی وُ او خودَش را نبخشد

تو دیر آمدی وُ هِی از تو عذر می‌خواست

گفت مرا ببخش که خوابت را دیدم

ببخش که تو را در خواب

بوسیدم 

مرا ببخش که تو را خواب دیدَم ‌وُ بوسیدَم

ببخش که نامِ تو را بلند خواندم

ببخش که عاشقَ‌ت شدم

بد کردم

بد گفتم


ببخش که نامَ‌ت را برایِ همیشه‌یِ دنیا 

فریاد کردم

مرا ببخش که با فریادم

بیدارت کردم

خودم را به نامِ تو چسباندم!



دیر آمدی عزیز!


اگر فقط یک نفس، یک دم هَم شدُه تردیدِ آمدن را کنار می‌گذاشتی

اگر به اندازه‌یِ کوتاهیِ وقت هایِ شادیِ زندگی

بیایی را،

دل دِل نمی‌کردی 


می‌دیدی!



می‌دیدی کسی که با انتظارِ تو پیر شُد

مُرد


دیر آمدی عزیز!

دیر آمدی


اگر فقط ...


می‌آمدی.


افشین صالحی


اولین کافه ی 93
93/01/27 ساعت 3:24 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )
سلسله بحث های کافه دیالکتیک

    

      انرژی هسته ای 

                     "دقیقا" به چه دردمان می خورد؟



پنج شنبه - بیست و هشت فرودین ماه - ساعت   17:30


چهار راه شریعتی ، خیابان 17 شهریور ، فرهنگسرای بعثت 



                


مرد میدان
93/01/26 ساعت 16:21 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )

مرد میدان نیستی! یا پشت سنگر را بگیر ؛

یا جلوی جنگهای نابرابر را بگیر !

پایه ی دیوار قلعه قدر کافی محکم است!

ول کن آن دیوار را و پشت این در را بگیر !

یا که هنگام رجزخوانی دشمن دست کم -

گوش این سربازهای زودباور را بگیر!

مرد دریا نیستی٬ سکان نمیدانی که چیست!

ارزنی همت کن و از آب لنگر را بگیر !

چون از ادراک ظرایف عقل کودن عاجز است

دست کم مضمون ناب بیت آخر را بگیر :

صید تن پرور به دام افتد به آسانی رفیق!

تو اگر صیادی آن آهوی لاغر را بگیر!

اصغر عظیمی مهر


ترانه
93/01/24 ساعت 1:58 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )

" ترانه های روستایی اسپانیا "


در این فصلِ بهار ندای اهل ذوق بلند است

که:

فصل بهارفصل جنون است و این سه ماه

هرکس که مست نیست یقین هوشیار نیست

عماد خراسانی


که:

در بهاران جامه از تن برکَنید

تن برهنه جانب گلشن روید

مولانا


که:

تا کی از خانه هین ره صحرا

تا کی از کعبه، هین در خمّار

سنایی


بعد از این دست من و دامن سرو و لب جوی

خاصه اکنون که صبا مژده فروردین داد

حافظ


من نیز می خواستم فراخوان باباطاهر را

به سبزه و صحرا و کوه و دشت و دریا

و عشق و عاشق و معشوقِ زیبا

به گوشِ شما برسانم. 

اما در خاطرم آمد که ترانه های باباطاهر

در کتاب گنجینه آشنا آمده است و همگان در همه جا

بدان خمخانه شراب آتشین راه دارند،

پس خوشتر آن دیدم که 

شاهدان زیبارویی از فرهنگ روستایی اسپانیا 

که آنها را کوپلا می نامند

بی هیچ سیر و سفر

و بی هیچ پرواز و روادید

به جمع شما فراخوانم.


کوپلا نوعی چهار پاره یا رباعی است

که نام هیچ شاعری بر آنها نیست.

آنها نیز مانند باباطاهر از نکته های نامکرر

عشق و زیبایی سخن می گویند و ترانه می خوانند:

فردا سر پلکان خانه ات

نشانی نصب خواهم کرد

و روی آن خواهم نوشت:

این راه به بهشت می رود

چهره سفیدت مانند باغی است

که سراسر آن برف باریده است

تنها سه گل سرشان را از زیر برف بیرون کرده اند

یک دهان 

و دو چشم 

دستت را به من بده

تا بدانجا رویم که باهم گریه کرده بودیم

و آن مرواریدها را که آنجا ریختیم جمع کنیم و بیاوریم

ما همچون دو درختیم 

که زندگی، ما را از هم جدا کرده است

جاده ای از میان ما می گذرد

اما شاخ و برگ های ما می توانند

در آسمان یکدیگر را در آغوش گیرند

وقتی دیدمت که از دور می آیی

به دلم گفتم

چه سنگ کوچک زیبایی

برای لغزیدن

در باغِ پادشاه باغبان بودم

وقتی گلها شکوفا شدند

باغبان دیگری آوردند

می گویند سیاه، رنگ غم و ماتم است

من می گویم درست نیست

زیرا چشمان تو سیاه است

و همه شادی های من در آنجاست

چشم تو آبی است

به رنگ آسمان

و همان آسمان از تو حساب خواهد گرفت

از آن فتنه ها که با چشمانت می کنی

آنکه شور آواز در سر دارد

خوشتر است زمانی بخواند که دلش در هوای یاری به درد آمده باشد

زیرا در این حال اگر از هنر آواز خواندن هیچ نداند

همان درد جای هنر را خواهد گرفت

عشق تو چون برکه است

و عشق من همچون چشمة آب

وقتی آفتاب بالا می آید

برکه خشک می شود

اما چشمه همچنان جوشان خواهد بود

ای معشوق اگر به سفر می روی؟

برو، خدا به همراهت

اما بهوش باش که در راه

از چشمة فراموشی آب ننوشی


Inglis & Stewart:Adventures in World Literature 

ترجمه حسین الهی قمشه ای

www.drelahighomshei.com


قران
93/01/22 ساعت 2:35 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )

دکتر غلام حسین دینانی و خاطره ای از خودش 


من یک وقتی در ترکیه بودم .دولت ترکیه چند سال قبل از ما دعوت کرده بود و بسیار هم پذیرایی به عمل اوردند که حالا نمی خواهم در این باره سخن بگویم .

آنها در یکی از شبهای ماه رمضان جلسه ای ترتیب دادند که وزیر اوقاف و وزیر فرهنگ ترکیه با بسیاری از مقامات عالی دولت ترکیه در ان حضور داشتند .ما هم مهمان بودیم . بعد از افطار وزیر اوقاف سخنرانی کرد .او به حکم این که وزیر اوقاف بود و شخصیت مذهبی داشت خواست بگوید دولت ترکیه ان مقدار هم که ما فکر می کنیم سکولار و غیرمذهبی است ،سکولار نیست .

می خواست مذهبی بودن ترکیه را به رخ بکشد ، از این رو گفت : قرآن کریم در مکه نازل شده است ، در مصر قرائت شده است و در ترکیه کتابت شده است .!

او کتابت شدن قران را در ترکیه مقامی در حق کشور خود میدانست . تا این را گفت من دستم را بلند کردم و گفتم : آقا ! یک جمله هم به عبارتتان اضافه کنید ! گفت چه چیزی را اضافه کنم ؟! ، گفتم : این را که قرآن در ایران هم فهمیده شده است . عده ای از این حرف من خوششان نیامد و عده ای هم خوششان آمد .

من بر این باورم و هنوز هم باور من این است که متفکران ایرانی بهترین مفسران قرآن بوده اند و به بهترین وجه قرآن را فهمیدند . علت این امر این است که ایرانیان سابقه ی فرهنگی دراز مدتی داشته اند . رنگ و بوی این سابقه فرهنگی در ایرانیان و از جمله چهره های ممتاز و متفکر ایرانی است .


مرز در عقل و جنون
93/01/19 ساعت 2:24 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )

مرز در عقل و جنون باریک است

كفر و ایمان چه به هم نزدیک است


عشق هم در دل ما سردرگم

مثل ویرانی و بهت مردم


گیسو یت تعزیتی از رویا

شب طولانی خون تا فردا


خون چرا در رگ من زنجیر است

زخم من تشنه تر از شمشیر است


مستم از جام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی


عشق تو پشت جنون محو شده

هوشیاری ست نگو سهو شده


من و رسوایی این بار گناه

تو و تنهایی و آن چشم سیاه


از من تازه مسلمان بگذر

بگذر از سر پیمان بگذر


دِینِ دیوانه به دین عشق تو شد

جاده ی شک به یقین عشق تو شد


مستم از جام تهی حیرانی

باده نوشیده شده پنهانی


افشین یداللهی

با صدای علیرضا قربانی



ابو سعید ابوالخیر
93/01/15 ساعت 16:6 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )
نقل است که "قاضی صاعد" که قاضی نیشابور بود و منکر شیخ بود و شنیده بود که شیخ گفته: «اگر همۀ عالم خونِ طِلق* گیرد ما جز حلال نخوریم».

قاضی یک روز امتحان را دو برۀ فربه _ هر دو یکسان، یکی از وجه حلال و یکی از حرام _ بریان کرد و پیش شیخ فرستاد و خود پیش رفت.

از قضا چند ترک مست بدان غلامان رسیدند و طبقی که برۀ حرام در آنجا بود از ایشان به زور گرفتند و بخوردند.

کسان قاضی از در خانقاه درآمدند و یک بریان پیش شیخ نهادند.

قاضی در ایشان می نگریست و به هم بر می آمد.

شیخ گفت: « ای قاضی فارغ باش که مردار به سگان رسید و حلال به حلال خواران.»

قاضی شرم زده شد و از انکار برآمد.


تذکرة الاولیاء.

ذکر ابوسعید ابوالخیر رحمةالله علیه.




گلبرگ
93/01/14 ساعت 0:34 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )
دود بود و دود بود و دودبود 

گل میان آتش نمرود بود 


شعله می پیچید برگرد بهار

خون دل می خورد تیغ ذوالفقار


یک طرف گلبرگ اما بی سپر

یک طرف دیوار بود و میخ در


میخ یاد صحبت جبریل بود

شاهد هر رخصت جبریل بود


قلب آهن را محبت نرم کرد

میخ از چشمان زینب شرم کرد


شعله تا از داغ غربت سرخ شد

میخ کم کم از خجالت سرخ شد


گفت با در رحم کن سویش مرو 

غنچه دارد سوی پهلویش مرو


حمله طوفان سوی دود شمع کرد

هرچه قوت داشت دشمن جمع کرد


روز رنگ تیره ی شب را گرفت

مجتبی چشمان زینب را گرفت


پای لیلی چشم مجنون می گریست

میخ بر سر می زد و خون می گریست


جوی خون نه تا به مسجد رود بود

دود بود ودود بود و دود بود


حسن لطفی


حقیقت
93/01/12 ساعت 2:40 | نوشته ‌شده به دست جوانه | ( )
در این دریا، چه می جویند ماهی های سرگردان
مرا آزاد می خواهی؟ به تنگ خویش برگردان

مرا از خود رها کردی و بال پر زدن دادی
اگر این است آزادی مرا بی بال و پر گردان

دعای زنده ماندن چیست ؟ وقتی عشق با ما نیست
خداوندا دعای دوستان را بی اثر گردان

من از دنیا به جادوی تو دل خوش کرده ام ای عشق
طلسمی را که بر من بسته بودی، بسته تر گردان

به جای اینکه هیزم بر اجاقی تازه بگذاری
همین خاکستر افسرده را زیر و زبر گردان

من از سرمایه ی عالم همین یک " قلب " را دارم
اگر چیزی دگر مانده است، آن را هم هدر گردان

در این دوزخ به جز تردید راهی تا حقیقت نیست
مرا در آتش تردیدهایم شعله ور گردان

فاضل نظری

 
دیگر موارد