انجمن دانش پژوهان جوان
پرتال دانش پژوهان و دانشجویان خمینی شهری سراسر کشور


 
من و رفیقام یه دسته بودیم ! دسته‌ی چاقو ، دسته‌ی قَمه
هر کدوم از ما تو وقتِ خطر ، جونشو می‌داد برای همه

من و رفیقام جناق شکستیم با گرد و تلخک ، با دودِ افیون
گفتیم به هیچکس مهلت نمی‌دیم که زین بذاره رو گُرده‌هامون

من و رفیقام قرارمون بود که روزگارو دگرگون کنیم...
از تو توپخونه تا خودِ تجریش تمام شهرو چراغون کنیم

قرارمون بود که جوادیه با نیاورون برابر بشه
نه از بی‌کسی قلبی بشکنه ، نه از نداری چشمی تَر بشه

تو رؤیامون بود که پاسبونا با کوچه‌خوابا مهربون بشن
تنِ بچه‌یی توی زمستون از زورِ سرما نره تو کفَن

تو رؤیامون بود که کارگرها، شریک بشن تو سودِ کارخونه
رو سرِ هر کس یه سقفی باشه ! سقفِ محکم و امنِ یه خونه

من و رفیقام یه رؤیا داشتیم ولی زمونه رؤیا رُ دزدید
یه دستِ پنهون با سرخیِ خون رو سرنوشتِ ما خط می‌کشید

رفاقتِ ما خیانت نداشت ولی روزگار دورنگمون کرد
فریادمونو تو سینه‌مون کُشت، اسیرِ زندونِ بَنگمون کرد

حالا رفیقام یا دیگه مُردن ، یا فراری‌اَن ، یا تو زندونن
خیلیاشونم خُمار و خسته تو پیاده‌رو ، تو خیابونن

من و رفیقام یه دسته بودیم ، لب‌ریزِ رؤیا ، لب‌ریزِ امید
به ما می‌گفتن دسته‌ی چاقو ! دیدیم که چاقو دسته‌شو بُرید

* از مجموعه ترانه «تصور کن» / نگاه
1386
یغما گلرویی
 

برچسب‌ها:
یغما گلرویی, من و رفیقام, ترانه, شعر, تصور کن
+ تاریخ 93/07/29 ساعت 0:53 نویسنده جوانه |

گیسوانت زیر باران، عطر گندم‌زار... فکرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!


 در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سال‌ها
بوسه و گریه، شکوه ...لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!


 سایه‌ها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک
خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!


 ابر باشم تا که ماه نقره‌ای را در تنم پنهان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!


 خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!


 از سماور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را...
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!


 اضطراب زنگ، رفتم واکنم در را، که پرتم می‌کنند
سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!


 ناگهان دیوانه‌خانه، وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

غلامرضا سلیمانی


برچسب‌ها:
غلامرضا سلیمانی, شعر, فکرش را بکن
+ تاریخ 93/07/18 ساعت 20:3 نویسنده جوانه |

 

امروز وقتی هر کدوم از بچه ها یه طرفی رفتند و تنها شدم ، تنها فکری که به نظرم رسید آشپزی بود شروع کردم به کندن پوست دو تا گوجه و ، در حالی که داشتم به دو تا تخم مرغ تو یخچال اتاق فکر می کردم . کارم که تموم شد رفتم تو آشپزخونه و روغن رو داغ کردم و شروع کردم به ریختن گوجه های پوست کنده تو روغن و ...

رسیدیم به نقطه ی اوج داستان ریختن چند قطره آب گوجه در روغن داغ همانا و آتیش گرفتن ماهی تابه همان خواستم آتیش رو خاموش کنم کمی آب ریختم تو ماهی تابه و آتشی سر به فلک نهاد...

من نا امید از خاموش کردن آتیش چند دقیقه ای به تماشای آتیش و دود آن نشستم و کلا دود همه جا رو برداشت و نفوذ کرد به سالن و بچه های خوابگاه که یکی یکی با دیدن دود میومدن تو آشپزخونه و وقتی چراغ علامت سوال مغزشون روشن می شد می رفتند.

و اینگونه بود اولین تجربه ی آشپزی من بعد از چندین سال.

 

 

 

 

 

+ تاریخ 93/07/11 ساعت 0:55 نویسنده علی اصغر لقمانی |

کفشهای تا به تا و وصله دار من کجاست؟

خاطرات خوب و شیرین بهار من کجاست؟

کوچه های خاکی و باهم دویدن هایمان
شور و شوق خنده ی بی اختیار من کجاست؟

کاهگل ها عطر دفترهای کاهی داشتند
خاک باران خورده ی ایل و تبار من کجاست؟

کو دبستان؟ کو کلاس درس؟ کو آن نیمکت؟
همکلاسی همیشه در کنار من کجاست؟

باغ سرسبز الفبا را چرا گم کرده ام؟
سطر سطر سیب های " آب" دار من کجاست؟

آتش پیراهنت مانده ست در من سالها
ریزعلی! تنهای تنهایم قطار من کجاست؟

مانده جای ترکه اش بر روی دستم ، کو خودش؟
درس سارا ، درس شیرین انار من کجاست؟

رفت آن روباه مکار و پنیرم را ربود
زاغ خوش آواز روی شاخسار من کجاست؟

پس چه کس خط میزند مشق شبم را بعد از این؟
پای تخته مهربان آموزگار من کجاست؟

ثلث اول آشنایی ، ثلث دوم دوستی
ثلث سوم دستخط یادگار من کجاست؟

باز هم پاییز شد بابای پیر مدرسه!
خش خش برگ درختان چنار من کجاست؟

کاش میشد باز هم برگشت تا آن روزها
خسته ام دلهای سنگی! روزگار من کجاست؟

+ تاریخ 93/07/04 ساعت 21:47 نویسنده علی صفاری |

دانش پژوهان جوان

بروید ای حریفان بکشید یار ما را

                                    به من آورید آخر صنم گریزپا را

به ترانه‌های شیرین به بهانه‌های زرین

                                بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را

وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم

                                همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را

دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون

                                    بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را

به مبارکی و شادی چو نگار من درآید

                                    بنشین نظاره می‌کن تو عجایب خدا را

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

                                     که رخ چو آفتابش بکشد چراغ‌ها را

برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من

                                 برسان سلام و خدمت تو عقیق بی‌بها را

+ تاریخ 93/07/04 ساعت 1:13 نویسنده علی صفاری |

کاش از جنس آتش بودی و من هم دو بال بزرگ داشتم .

تصور کن چقدر زیبا می شدیم...

 

+ تاریخ 93/06/22 ساعت 1:36 نویسنده علی اصغر لقمانی |

  خوبی زخم های بزرگ این  که حواست را پرت می کند از دلخوشی های کوچک  ، که می روی به دنبال مرهم های بزرگ...

 

 

+ تاریخ 93/06/18 ساعت 14:9 نویسنده علی اصغر لقمانی |

جوانه

+ تاریخ 93/06/04 ساعت 14:56 نویسنده علی صفاری |

یکی از شب های بی مهتاب

از زمانی که یادش می آمد هیچ گاه احساس خوشبختی نکرده بود ، تنها تجربه اش از خوشبختی فقط یک خاطره ی کوتاه بود از زمان کودکی، آن روزکه هنگام بهار ، در روشنایی  صبح از خواب بیدار شد ، برادرش هنوز کنارش خواب بود ،پدرش می خندید و مادرش می خندید و خواهر نوزادش گریه می کرد و مدام در آغوش پدرش و مادرش جابجا می شد .

از وقتی یادش می آمد وقتی باران می بارید کف خانه ی سنگی و چوبیشان پر می شد از ظرف های کوچک و بزرگ و پر می شد از انواع صداهای  تلق و تولوقی که به صورت متناوب و بی نظم تکرار می شدند، تازه اگر نیمه شب هم بود مادرش ، او و برادر و خواهر کوچکترش را مدام جابجا می کرد تا مبادا در آن سردی شب های بارانی خیس شوند .

اما حالا اینجا در سرباز خانه لااقل وقتی باران می آمد از این بابت خیالش راحت بود، قطره ای سر نمی خورد روی سرش یا اینکه مثلا پیراهنش را خیس کند تازه اگر هم یک روز سقف سرباز خانه مانند سقف خانه شان نم می داد و نشت می کرد، قطره ها روی سر سرباز تخت بالایی فرود می آمدند و نه او!

 

...بروید به ادامه ی مطالب

 


ادامه مطلب
+ تاریخ 93/06/01 ساعت 16:50 نویسنده علی اصغر لقمانی |

اگه کفشت پاتو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی
و درد رو به پات تحمیل کردی
دیگه در مورد آزادی شعار نده !

آلبر کامو

 


برچسب‌ها:
آزادی, ترس, قضاوت, آلبر کامو, شعار
+ تاریخ 93/05/30 ساعت 23:13 نویسنده جوانه |


تا هنگامی که ضعیفان را در زیر پای می کوبید
و گندم دسترنجشان را به ستم می ستانید،
اگرچه کاخهای مرمر بنا کنید،
در آن کاخها زندگی نتوانید کرد،
و هرچند تاکستانهای سبز و خرم کشت کنید،
از شراب آن نخواهید نوشید.
من می دانم که گناهانتان چقدر عظیم است
و آزارهاتان چه اطوار گونه گون دارد:
راستان و دادپیشگان را خوار کرده اید،
رشوه می ستانید،
و هنگام داوری بینوایان را از حقوقشان محروم می دارید.
من از جشنها و مهمانیهای شما بیزارم،
و ا زمحافل پرشکوه شما مرا هیچ وجد و نشاط نیست.
اگر شرابها و طعامهای لذیذ نزدِ من آورید،
من طعام شما را نخواهم پذیرفت
و به قربانی چارپایان فربه تان نظر نخواهم کرد
و هیاهوی آوازتان را نخواهم شنید
و به غوغای سازتان گوش نخواهم سپرد،
مگر آنکه نهر انصاف در شهر شما روان گردد
و جویبار عدالت، بر دوام در آن جاری باشد.

کتاب مقدس

“ Sermons of Amos “

Forasmuch therefore as your treading is upon the poor
And ye take from him burdens of wheat
Ye have built houses of hewn stone
.But ye shall not dwell in them
Ye have planted pleasant vineyards
.But ye shall not drink wine of them
For I know your manifold transgressions and your mighty sins
They afflict the just, they take a bribe
.And they turn aside the poor in the gate from their right
I hate, I despise your feast days
.And I will not smell in your solemn assemblies
Though ye offer me burnt offerings and your meat offerings
I will not accept them
.Neither will I regard the peace offerings of your fat beasts
Take thou away from me the noise of thy songs
For I will not hear the melody of thy viols
But let judgment run down as waters
.And righteousness as a mighty stream

Bible, Old Testament, Amos, chapter 5

□ این سخنان که حدود دو هزار و هفتصد سال پیش به قلم آمده
از ظلم و جوری حکایت می کند
که پیوسته ستمکاران بر ضعیفان و بی پناهان روا داشته اند
و انبیای الهی نیز پیوسته خلق را بیم داده اند
که از عاقبت ظلم بر حذر باشند
و قسط و عدل پیشه کنند
تا مشمول رحمت الهی واقع شوند
وگرنه هرچه از مال و نعمت دنیا گرد آورند،
همان، آتشی خواهد بود که فرمود:
" نارُ اللّهِ الموقَدَةُ،
الَّتی تطّلِعُ عَلَی الأفئِدَةٍ، "
آن آتش را خشم خدا افروخته
و شرارة آن بر دلهای کافران شعله ور است.
سوره هُمَزه

برگرفته از کتاب " در قلمرو زرّین "
ترجمه و توضیحات: حسین الهی قمشه ای


برچسب‌ها:
دکتر الهی قمشه ای, عاموس نبی, کتاب مقدس, کتاب در قلمرو زرین
+ تاریخ 93/05/24 ساعت 22:34 نویسنده جوانه |

 

*عقل را جدي بگيريد، وحي انبيا معقول است*

دکتر غلام حسین دینانی :

عقل ميزان ميزان هاست يعني ميزانِ بالذات است. حتي وحي انبيا معقول است رتبه عقل بالاتر از حس، به لحاظ رتبه ي وجودي است. هر چيزي که منطبق با عقل نشود مردود است.

عقل اوج مي گيرد و تا لايتناهي پرواز مي کند. شما پرنده ايد، با عقلتان پرواز کنيد و خانه نشين مباشيد

غزالي که يک متکلم اشعري است در مقدمه يکي از کتابهايش مي نويسد: اگر کسي که عصا به دستش اژدها مي شود (يعني حضرت موسي) به من بگويد که هفت به اضافه سه، ده نمي شود، قبول نمي کنم و به او ايمان نمي آورم!

عالَم در شماست و شما در عالمي هستيد که در شماست . وسعتِ عالَم هر کسي به اندازه معلوماتش است. ما بايد از اين عالم حس به عالم خيال، به سلامت و با هدايت عقل عبور کنيم
عالم خيال بايد با هدايت عقل باشد تا انسان هم درست بگويد هم درست ببيند، هم درست بشنود و هم درست تخيل کند.

 


برچسب‌ها:
دکتر غلام حسین دینانی, عقل, غزالی
+ تاریخ 93/05/22 ساعت 0:45 نویسنده جوانه |

معمولا آدم هایی که به هم شبیه ترند بیشتر از هم متنفر می شوند. مثل مردمان دو روستا کنار یک چشمه، بچه های دو محله ی از یک خیابان، پیروان دو فرقه از یک دین یا کارمندان راهروهای یک اداره. مثل زن و شوهری که سی سال زندگی در کنار هم را تحمل کرده اند و یک جلمه یا کنایه ی طرف مقابل کافی ست تا قلب شان از خشم لبریز شود. مثل نفرت عرب ها و عبری ها ، سرخ ها و آبی ها. مثل بردار بزرگی که سال ها مستاجر و خانه به دوش بوده و از خانه خریدن برادر کوچکتر خود دلش می شکند و سرشار از رشک می شود، مثل دخترهایی که هیچ وقت هم را نمی شناختند اما وقتی با دو برادر ازدواج می کنند حتا رنگ رژ دیگری برای شان اهمیت پیدا می کند. معمولا ما بسیار شبیه همان کسانی هستیم که از آن ها نفرت داریم، کسانی که تحقیرشان می کنیم یا به آنها رشک می بریم. آدم هایی که با ما در سرنوشتی مشابه شریک اند. 

[حافظ خوانی خصوصی. علیرضا ایرانمهر]
 
 karasi_matarov
پیشنهاد:
دو داستان از همین نویسنده (لینک آنها در اسم داستان قرار داده شده)
ابر صورتی (ترجمه شده به بیش از شش زبان )

برچسب‌ها:
حافظ خوانی خصوصی, علیرضا ایرانمهر, سرنوشت مشابه
+ تاریخ 93/05/20 ساعت 1:55 نویسنده جوانه |

دیشب... ،

صدایی عجیب که منتهی می شد به یک سوت ممتد  ، تمام  سرش را پر  کرد و آرام آرام به تدریج پایان یافت. تمام وجودش می لرزید و نفس هاش برای لحظه ای بند آمد  ... ،

دستی را که از میان پاره آجر ها بیرون آمده بود با تمام وجود و با هر دو دست می کشید. هوا تاریک و مهتاب می تابد . صورتش از اشک و خاک وخون ، گِل شده و در میان هق هق ها مادرش را جیغ می کشید... ،

در آغوش زنی است که مدام اشکهایش را با گوشه ی روسری پاک می کند و در حالی که خود نیز گریه دارد نجوایی در گوشش می خواند .صدای آژیر و همهمه ی مردم فضا را پر کرده ،  تن برادر کوچکش از میان آوار جدا می شود و صورت خونینش را می بیند ، دیگر نوایی ندارد ، صدای گریه و جیغ و نفس های بریده به هم می آمیزد...،

چند لحظه بعد سیاهی همه جا را می گیرد و چشمانش را باز می کند ،کابوس تمام شد... .

امروز صبح...،

در حالی که آفتاب از پنجره به روی قالی می تابد، چشمانش را باز می کند .پدرش برادر کوچکش را بالا می اندازد و دوباره می گیرد.صدای خنده های مادر به قلبش اطمینان می دهد .خوشبختی دوباره برگشته ،مادرش در حالی که نشسته و دستانش را باز کرده با صورتی خندان آغوشش را باز می کند ، قلبش از خوشحالی شدید تر از هر هنگام دیگر می تپد ... ،ولی به ناگاه تمام تصاویر و رنگ ها در هم گم می شوند و جایشان را سیاهی پر می کند، چشمانش را می گشاید ، پدری نیست ،مادری نیست و هیچکدام از کودکان اطراف برادر کوچکش نیست ، صدای جیغ و گریه اش فضا را پر می کند ، صدای گریه کودکانی دیگر نیز شروع می شود.کابوس دوباره شروع می شود... .

فردا...،

کابوس ها شاید تمام شوند... .

 

 

 

 

+ تاریخ 93/05/15 ساعت 23:20 نویسنده علی اصغر لقمانی |

به نام خداوندِ بخشنده ی مهربان

مجمع دانشجویان خمینی شهری دانشگاه صنعتی اصفهانبرایهشتمینسال متوالی برگزار می کند:

 

مشاوره ی فرد به فرد جهت معرفی رشته های ریاضی- فیزیک 
و
 آشنایی با برخی از دانشگاه های کشور

(رایگان)

 

زمان:

چهارشنبه 15مرداد ماه 93 

از ساعت 17:00الی 19:00 

 

مکان :

ابتدای خیابان شریعتی شمالی، خیابان ساعی، موسسه آموزش عالی فیض الاسلام

 

+ تاریخ 93/05/14 ساعت 13:8 نویسنده جوانه
ساقي به جام عدل بده باده تا گدا

                                                          غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

دیشب ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ. ﻭ ﺑﺎ
ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ ﺍﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮔﺮﻓﺖ .
ﻫﺮ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﺧﺸﺘﯽ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ ..
ﭘﺪﺭﻡ : ﭼﺮﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﺪ؟ﭼﺮﺍ ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﭘﺨﺶ
ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟
ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺩﺍﺭﻡ ..
ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ : ﺁﻗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ . ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺻﺤﻨﻪﺩﺍﺭ؟ﻣﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﭘﺨﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ؟ !!!!
ﭘﺪﺭﻡ :ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ؟ﻣﺜﻼ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺳﺲ ﻣﺎﯾﻮﻧﺰ .ﮐﻪ ﯾﮏ
ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ
ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮﻩ،ﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮕﯽ ﭼﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ . ﻭ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ
ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻧﺪ .
ﯾﺎ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺁﻥ ﯾﺨﭽﺎﻝ " ﺳﺎﯾﺪ ﺑﺎﯼ ﺳﺎﯾﺪ"ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ
ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﻫﺎﯾﻪ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ .ﯾﺨﭽﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ
ﺧﺮﯾﺪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﺠﺎ ﺟﺎ ﺩﻫﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻥ ..
ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﭽﻪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﻨﯿﺪ ..
ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻫﺪ .ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻋﺎﺟﺰﺍﻧﻪ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ...
ﺁﻗﺎ .... ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﮐﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻨﺪ . ﺯﯾﺎﺩ ﻣﺘﻮﺟﻪ
ﻧﻤﯿﺸﻮﻧﺪ. ﻣﯿﺸﻮﺩ همراه دست ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺧﺎﺭﺟﯽ  ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ
ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ هم ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟؟؟
ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ .ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﺠﺎﯼ ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎﯼ
ﺁﻥ ﺯﻧﻬﺎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ. ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﮑﺸﯿﺪ؟
ﻣﯿﺸﻮﺩ بهمراه ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ قسمتهایی از
ﻓﯿﻠﻢ. ﺻﺤﻨﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ هم ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟؟؟
ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯾﺴﺖ ﯾﮏ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮ ﻏﺬﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺭﺍﺳﺘﺶ
ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ . ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻘﺪﺭ ....ﻣﻤﻨﻮﻥ ....
ﭘﺪﺭﻡ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﮑﻨﺪ . ﻭ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺎﻻ ﮐﺸﯿﺪﻥ پی ﺩﺭ ﭘﯽ بینی ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺮﺳﺪ .
ﮐﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ . ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﮑﻨﺪ ...
ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﭼﻪ ﮐﯿﮑﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﯼ ﻧﺸﻮﻥ
ﻣﯿﺪﻩ ...
ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﻐﺾ ﻣﺎﺩﺭﻡ ..
ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﭘﺪﺭﻡ ....
ﻭ ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﻝ؟؟ !!!
ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..
ﻭ ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟؟؟ !!
ﻭ ﭼﺮﺍ ﭘﺪﺭﻡ؟؟ !!!
ﺑﮕﺬﺭﯾﻢ ..
ﻓﺮﺩﺍ ﺩﺭﺱ ﻋﻠﻮﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...
" ﻭﯾﺘﺎﻣﯿﻨﻬﺎﯼ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻣﯿﻮﻩ ها"

+ تاریخ 93/05/12 ساعت 10:18 نویسنده علی صفاری |

سلام به روی ماه تک تکتون

دوباره فرصتی شد که با هم باشیم ،ولی این بار بهانمون فرق می کرد ،جنسش ...،رنگش ...، هواش،... .

اولش که خواستیم برنامه ی افطار برگزار کنیم ساده برگزار کردنش واسمون در اولویت بود،راستش از بی هویت شدن برنامه نگران بودیم .می خواستیم یه شب هم که شده شعارهامون تبدیل به واقعیت بشه و پشت همین سادگی کلی حرف داشتیم.بعد هم که ایده ی برگزاری در گلزار شهدا به ذهنمون خورد دیگه مصمم شدیم که برنامه رو اجرا کنیم .هر قدر هم که بیشتر جلو می رفتیم دلمون بیشتر قرص می شد.هر چند که برگزاری این برنامه خیلی سخت به نظر می رسید، که کلی کار اجرایی داشت و هزینه هاش هم بر عهده ی بچه ها بود، اما در نهایت خیلی آسون انجام گرفت و تموم شد...

اول...سپاس فراوان از دونه دونه اتون که رنج گرما و اتوبوس ،بد مسیری برنامه و سختی مسیر برگشت تا خونه رو به جون خریدید و تشریف آوردید . ما که این رو گذاشتیم به حساب دعوت نافذ شهدا .

دوم ...شرمنده ی روی ماه دوستانی شدیم که به ذوق خاک و اشتیاق سادگی از دور و نزدیک اومدند و بعضا میزبانی ما برای بعضی آن طور که باید صورت نگرفت .

سوم... چه حالی کردیم با آن دوستانی که در اصل میهمان بودند ولی منت گذاشتند و روی ما رو از میزبانی زائرین شهدا کم کردند که اگر نبودند ما در کارمون مونده بودیم ، حتی بعضا نصیبشون از این ضیافت به جز اون هوای تازه ،صرفا چند جرعه آب بیشتر نبود.

خلاصه این که دم همتون گرم ...

 

 

 

 

گزارش کامل تصویری عکسهای سعید بیگی در فرصت آنلاین


برچسب‌ها:
خمینی شهر, افطار دانشجویی, شهدا, امام زاده سید محمد, عکس
+ تاریخ 93/05/06 ساعت 20:21 نویسنده جوانه |

جهت رزرو دعوت نامه تا غروب 31 تیر ماه نام خود را به شماره ی 30002869696969 پیامک کنید
برچسب‌ها:
خمینی شهر, شهید, ساده و صمیمی, افطار دانشجویی
+ تاریخ 93/04/31 ساعت 1:45 نویسنده جوانه |