انجمن دانش پژوهان جوان
پرتال دانش پژوهان و دانشجویان خمینی شهری سراسر کشور

زمان بچه گی ما تفریحات سالمی مثل اینترنت نبود که ملت برن توش چت فلان کنن، نظرات هابز و لاک در مورد کپل فلان هنرپیشه رو تو چارچوب هرمنوتیکی تفت بدن یا به ریش هم بخندن فلذا تو کوچه و خیابون ها علاف بودیم. یا قیر می چسبوندیم به زنگ اف اف مردم یا آمپول می انداختیم تو آتیش که بترکه صدا بده :"بارت " در کنار این تفریحات البته یه تفریحی هم بود به اسم "پشت خاک مالون " که شکل قزوینیزه شده کشتی بود. این مسابقات کشتی معمولا بین سرکوچه و ته کوچه و وسط کوچه و جانبین کوچه و بالعکس اتفاق می افتاد. پهلوان ما ته کوچه ای ها " علی بالاجه"بود پهلوان سر کوچه ای ها "هادی هشن گوش" ،که هنوز هم نمی دونم هشن گوش به چه معناست ؟ یکی از ویژگی های منحصر به فرد این مسابقات این بود که مثلا اگر ماتحت حریف به سمت هواداران می اومد هر چیزی جایز بود فلذا کشتی گیر همزمان با حریف باید آیینه بغل هاش رو هم چک می کرد . قبل از مسابقه بین هادی هشن گوشِ اونا و علی بالاجه ی ما، یکی به ما خبر داد که هادی با اون همه اولدورم بولدورم عینهو سگ از قونقال(یه نوع سوسک سیاه بومی ایران و متفاوت از سوسک نوادا یا سوسک حمام) می ترسه.
با هماهنگی علی بالاجه، بچه ها یه قونقال انداخته بودند تو جعبه کبریت که موقع کشتی بندازن تو تنبون هادی هشن گوش. این ترفند اما قبل مسابقه لو رفت و خوب یادمه که وقتی هادی اومد تو میدون داداشش با صدای بلند گفت :"کره خرا ( تا قبل سن بلوغ ما دهه 50-60 رو کره خر صدا می زدن) این هادی ما همه رو حریفه ، از هیچ کس هم نمی ترسه و پای مرام و ایناشم هست فقط کو... رنگی ندید چون هادی ما از قونقال میترسه!
پانوشت: شارلی هبدو برای اثبات پایبندی اش به آزادی بیان کارتون پیامبراسلام رو امروز در سه میلیون نسخه منتشر کرد. خب یه چنین کارتونی تو چنین شرایطی ظاهرا مصداق دفاع از آزادی بیان شده، منتها این نشریه و قدرتش در دفاع از آزادی منو یاد هادی هشن گوش انداخت چون همونجوری که هادی خشتک پاره می کرد و پای حرفش هم بود ولی از قونقال می ترسید این نشریه شارلی هبدو هم از آزادی بیان دفاع می کنه و پای حرفشم وا میسته منتها ازش کارتونی نخوایید که کوچکترین تشکیکی در یکی از جوانب فاجعه هولوکاست یا اسطوره های یهودیان صهیونیزم، مسیحیان صهیونیزم یا خود جنبش صهیونیسم و این قبیل قضایا باشه چون اونوقت ماجرای قونقال هادی هشن گوش تکرار میشه!

پانوشت اول: دقت شود که هیچ تشکیکی در خود این فاجعه شرم آور هولوکاست وجود ندارد اما جو سنگین و خفقان آوری در مورد بررسی صحت و سقم پاره ای از ابعاد آن و نیز سو استفاده های جنبش صهیونیزم از این واقعه وجود دارد.
پانوشت دوم:روزنامه تلگراف انگليس در تاريخ 27 ژانويه 2009 چنين گزارش مي دهد که "موريس سينت" (Maurice Sinet) کاريکاتوريست 80 ساله (اکنون 86 ساله) نشريه "شارلي ابدو" به جرم انتشار مطلبي و نقل لطيفه اي در مورد پسر نيکولا سارکوزي – نخست وزير وقت فرانسه - که از نظر مجله 'يهودي ستيزانه' بوده اخراج مي شود. اين نويسنده پس از آن به جرم برانگيختن نفرت عليه يهودي ها نيز محاکمه مي شود. حدس بزنيد توهين اين نويسنده به يهودي ها چه بوده است؟ او بعد از ازدواج پسر سارکوزي با دختري از يهوديان ثروتمند فرانسوي، مي نويسد: «اين پسر به زودي مدارج ترقي را طي خواهد کرد». اين جمله موجي از اعتراض سياستمداران فرانسوي را برمي انگيزد. سردبير مجله هوادار آزادي بيان، "شارلي ابدو" از او مي خواهد عذرخواهي کند. او نمي پذيرد و اخراج مي شود. همين مثال به خوبي نشان مي دهد که ما با استانداردهاي دوگانه درباره "آزادي بيان" روبه رو هستيم. استانداردهايي که لطيفه اي ساده را به يهودي ستيزي تعبير مي کنند، اما از کنار توهين هاي مکرر به اعتقادات ديگران به سادگي مي گذرند.

سهند ایرانمهر


برچسب‌ها:
سهند ایرانمهر, آزادی بیان, آزادی, نشریه شارلی هبدو
+ تاریخ 93/10/25 ساعت 12:23 نویسنده جوانه |

در کلام بازاریان مشهور است آنکه کاسبی اش خوب است می گوید کاسبیم بد است و آنکه می گوید کاسبیش خوب است اوضاعش خراب. در عرفان هر کس بگوید حقیقت را دیده ، حقیقت را ندیده و آنکه حقیقت را دیده، دیدار حقیقت را انکار می کند و بسیار از این مثال ها.
دوست همکلاسیم ستار، از اول ترم فهمیدم که هر وقت آن دیگری همکلاسی دخترمان را می بیند پایش می لرزد ، زبانش لکنت می گیرد و حالش دگرگون . هر چه ازش پرسیدم عاشق شده ای گفت نه ، هر چه گفتم اگر کم رویی، من با او در میان بگذارم گفت نه ولی یک بار دیدمش پشت تلفن با برادرش سر زمین مشاع پدری جر و بحث می کند ، یک بار دیگر دو روز دانشگاه نیامد و وقتی آمد گفت به مصاحبه فلان شرکت رفته ببیند به اش کار می دهند یا نه. اما یک روز دختر همکلاسی را با دیگر پسری دیدم که خوش و خرم از دانشگاه زدند بیرون ، تهش را که در آوردم فهمیدم دختر عاشق پسری شده بود که به اش گفته بوده دوستش دارد امید است که راست گفته باشد آقا پسر ، ولی همین چند وقت پیش، فهمیدم ستار را موقع کشیدن سیگار در تریای دانشکده دیده اند و برده اند بخش انظباطی دانشگاه ، ستار که سیگاری نبود . ستار را امروز دیدم به من گفته ترم بعد با هم اتاق بگیریم نمی دانم شاید ترم بعد اتاقم را عوض کردم.

+ تاریخ 93/10/18 ساعت 15:20 نویسنده علی اصغر لقمانی
وقتي كامي پايتخت تمام كشورهاي جهان را از بر مي‌گفت، من تازه ياد گرفته بودم انگشتم را بگذارم روي لبم، فوت كنم و صداي «بِرررررر» درآورم. وقتي مدرسه‌ي البرز قبولش كردند، من رفتم مدرسه‌ي بغل خانه. در آنجا كامي زبان انگليسي ياد گرفت، من ياد گرفتم دماغم را بمالم زير ميز. نصف هفته پدر مادرش فخر مي‌فروختند به ما و مابقي هفته پدر مادرم توي سرم مي‌زدند كامي را. خانواده‌ي كامي سه نفر بود، خانواده‌ي ما سي نفر. امتحانات، كامي را مي‌فرستادند ويلاي لواسانات براي درس خواندن، من مي‌رفتم توي کمد براي درس خواندن. دانشگاه، او قبول شد در رشته‌ي فيزيك هسته‌اي، من قبول شدم در رشته‌ي كتابداري. او دانشگاه تهران درس خواند، من در يكي از دانشگاه‌هاي نقاط صفر مرزي. چند سال طول كشيد كامي مهندس شود، رشته‌ي ما يك ترمه تمام شد. ياد گرفتيم گرد و خاك كتاب‌ها را بگيريم و اگر بغل كاغذ دست‌مان را بُريد، چطور چسب زخم را مستقر كنيم دقيق روي جاي زخم. الان هم عكس گذاشته روي فيس‌بوك، جام شرابش را گرفته بالا، من چاي‌نباتم را هم مي‌زنم و هر چه لايك مي‌كنم عكسش را نمي‌شود. اينترنتم قطعي دارد گويا.

یاسر نوروزی نویسنده و روزنامه نگار


برچسب‌ها:
یاسر نوروزی
+ تاریخ 93/10/16 ساعت 21:27 نویسنده جوانه |

«عشق»

آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی. پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته بود. سپس با صدائی ژرف و رسا گفت: هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،... هرچند راه او سخت و ناهموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند. و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق، چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد. و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند....

Love Then said Almitra, "Speak to us of Love." And he raised his head and looked upon the people, and there fell a stillness upon them. And with a great voice he said: When love beckons to you follow him, Though his ways are hard and steep. And when his wings enfold you yield to him, Though the sword hidden among his pinions may wound you. And when he speaks to you believe in him, Though his voice may shatter your dreams as the north wind lays waste the garden. For even as love crowns you so shall he crucify you. Even as he is for your growth so is he for your pruning. The Prophet, by Khalil Gibran

برگرفته از کتاب پیامبر اثر جبران خلیل جبران ترجمۀ حسین الهی قمشه ای


برچسب‌ها:
دکتر الهی قمشه ای, جبران ابراهیم جبران, عشق
+ تاریخ 93/10/03 ساعت 2:41 نویسنده جوانه |

 
 
 متن زیر طولانیه اما ارزش خوندش رو داره:
 
علم چیست؟
 
 
-سخنرانی برای گروهی از معلمان آمریکایی، ۱۹۶۶
 
خُب، به نظر شما علم چيست؟ عقل سليم مي گويد که شما معلم هاي علوم جواب اين سؤال را خيلي خوب مي دانيد. اگر هم احياناً جوابش را نمي دانيد، در همه ي کتاب هاي راهنماي معلمِ کتاب هاي درسي درباره ي اين مسئله به اندازه ي کافي بحث شده است. در اين صورت، من چه مي توانم بگويم؟
 
حالا که اين طور است، دلم مي خواهد برايتان تعريف کنم که چطور ياد گرفتم که علم چيست. چيزي را که برايتان تعريف مي کنم ممکن است کمي بچگانه به نظر برسد، چون آن را موقعي که بچه بودم ياد گرفتم و از همان اول در خونم بود. شايد فکر کنيد مي خواهم بهتان ياد بدهم که چطور درس بدهيد؛ من اصلا و ابدا چنين قصدي ندارم. فقط مي خواهم با گفتن اينکه چطور آن را ياد گرفتم، به شما بگويم که علم چيست.
 
راستش را بخواهيد، ياد دادنش کار پدرم بود و به زماني برمي گردد که مادرم من را حامله بود! البته اين حرف ها را بعداً شنيدم، چون آن موقع از صحبت هايشان بي خبر بودم! پدرم مي گفت : «اين بچه اگر بزرگ شود يک دانشمند درست و حسابي مي شود!»
 
چطور اين حرف درست از آب درآمد؟ او هيچ وقت به من نگفت که بايد حتما يک دانشمند بشوم. خودش که اصلاً دانشمند نبود؛ يک تاجر بود، مدير فروش در شرکتي که لباس هاي يک شکل توليد مي کرد. ولي تا دلتان بخواهد عاشق علم بود و زياد مي خواند. موقعي که خيلي کوچک بودم و هنوز در صندلي بچه غذا مي خوردم، بعد از شام پدرم با من بازي مي کرد. او تعداد زيادي کاشي هاي ريزِ کف حمام آورده بود. من آنها را روي هم مي چيدم و اين اجازه را داشتم که آخري را فشار بدهم تا ببينم چطوري همه چيز فرو مي ريزد. خُب، تا اينجا اوضاع روبه راه بود. بعداً بازي ما پيشرفته تر شد. کاشي ها رنگارنگ بودند و اين دفعه من بايد يک کاشي سفيد، دو کاشي آبي، يک کاشي سفيد، دو کاشي آبي و همين طور تا آخر روي هم مي چيدم. من دوست داشتم يک کاشي آبي بگذارم، اما نمي شد؛ حتماً بايد دو تا مي گذاشتم. حالا ديگر فکر کنم متوجه کلک پنهان اين بازي شده ايد : اول بچه را گرفتار بازي مي کنيد، بعد آرام آرام چيزهايي را که ارزش آموزشي دارند به او تزريق مي کنيد!
 
خُب، مادرم زن حساسي بود و متوجه اين کوشش هاي موذيانه شد و گفت : «مل! لطفاً بگذار اگر بچۀ بيچاره دلش مي خواهد کاشي آبي بگذارد.» پدرم هم مي گفت : «نه! دلم مي خواهد متوجه طرح ها بشود. اين پايين ترين سطح رياضي است که مي توانم بهش ياد بدهم.»
 
اگر هدفم اين بود که بهتان بگويم «رياضي چيست؟»، تا حالا بايد گرفته باشيد : رياضي پيدا کردن طرح هاست.

ادامه مطلب
+ تاریخ 93/10/02 ساعت 14:16 نویسنده علی صفاری |

         

نام نیکی گر بماند ز آدمی               به کز او ماند سرای زرنگار

متن زیر گوشه ای از کرامات یک دبیر وارسته ی فیریک به نام اسدلله ذکری است که توسط یکی از شاگردان وی نوشته شده است:

وقتي به كلاس مي آمد ،یک کیف چرمی قهوه ای با قفل کشویی در دستش بود پیدا بود زیاد سنگین نیست .من این کیف را بیشتر از یک کیف شعبده باز دوست داشتم،زیرا با وسایل داخل آن نه تنها نمی خواست کلاه سر ما بگذارد بلکه یادمان می داد کلاه سرمان نرود.

با وقار بود و درس را همیشه با بسم الله شروع می کرد. پس از چند دقیقه آماده سازی در کییف باز می شد،انواع وسایل ساده دست ساز و مرتبط با درس آرام آرام  به صورت موجی بیرون می زد. چرخ هایی که با قرقره ی خالی از نخ درست کرده بود،توپ پینگ پنگ،یک خودکار با سوراخ روی لوله که در اختیار همه بود و با همین وسایل ساده توجه همه ی ما را جلب می کرد.

درس فشار را بسیار آسان جلوه می داد.خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.خاصیت میز و نیمکت  را که می دانید،هر کس پشت آن نشست ،بدش نمی آید.هر بار کلاس را به هم بریزد! بارها این خطا را تکرار کردم، ولی ایشان بدون این که عصبانی شود،فقط با سکوت به من نگاه می کرد.

پس از چندین جلسه واقعا عاشق کارش شدم از شینطنت و حاضر جوابیم بقیه دبیران در عذاب بودند،ولی در کلاس آقای ذکری خطایی نمی کردم و سراپا گوش می شدم.

اکنون چندسالی است که فیزیک تدریس می کنم کیف من هم مثل استادم چرمی است.

 

برگرفته از کتاب جلوه های فرزانگی

تالیف: استاد ارجمند عباس دهکردی


برچسب‌ها:
اسدلله ذکری, دبیر فیزیک, عباس دهکردی, غلام رضا بهزاد نژاد
+ تاریخ 93/09/26 ساعت 17:15 نویسنده علی صفاری |

کاش میشد تمام پیچ و خم های ذهن هرزه را در چند قطره اشک ،پاک شست و جنس همان پاکی و ساده گی بی انتها شد.

کاش می توانست امید داشت داغ ها ، هزار توی شهر چرکین دل را می سوزانند تا بته ها و علف های یک کوچه باغ باستانی و ازلی بتوانند شروع به جوانه کنند. 

لعنت به تلخی قهوه و چای لعنت به شیرینی شکر و قند ... لعنت به این مرهم های مغالطه گر .

کاش به جای نوشتن جمله ها و واژه ها تنها می توانست نوشت آب

 

+ تاریخ 93/09/19 ساعت 4:5 نویسنده علی اصغر لقمانی


آقای با کلاه و آقای بی کلاه

آقای با کلاه
بیست و یک کلاه داشت
که هیچ یک، مثل دیگری نبود!


آقای بی کلاه
بیست و یه سر داشت
و تنها یک کلاه!

وقتی آقای با کلاه
با آقای بی کلاه ملاقات کرد
درباره ی خرید و فروش کلاه
با هم به مذاکره پرداختند.

در نتیجه آقای با کلاه،
تنها کلاه آقای بی کلاه را خرید!

راستی از این مسخره تر
چیزی شنیده بودید؟

شل سیلورستاین
مترجم:
رضی خدادادی (هیرمندی)

+ تاریخ 93/09/08 ساعت 1:57 نویسنده جوانه |

    

 

 • آتوسا: حضور زنان در مشاغل و استقلال مالی به اونها آرامش و آسایش فکری می‌ده.
 • نازنین: دوستم آتنا دیپلم هم نداره، خونه‌داری می‌کنه و سه تا شکم هم زاییده و خیلی هم راضی‌ـه و آرامش داره.


 • مهرداد: وجود آزادی‌های اجتماعی خیلی از جرائم اجتماعی را کنترل می‌کند.
 • محمود: یعنی هر شب خواهرت رو از توی بغل پسرهای مست دیسکو ببری خونه که مثلاً دزد و کلاه‌بردار نشه؟ چرت می‌گی!

 • سعید: آدم‌ها باید در روابط و انتخاب شریک زندگی  آزاد باشند.
 • رضا: یعنی مادرت دوتا مرد بیاره خونه و بگه پاشو می‌خوام رو مبل با اینا بخوابم و شما بلند بشی؟ خودت قبول می‌کنی که من بکنم؟

 • بهروز: علی‌ جان پسر شما دیگه ۲۴ سالشه، با این شرایطی هم که داره ،بهتره بهش توصیه کنی همیشه کاندوم همراهش باشه. ممکنه ناگهان در شرایطی قرار بگیره که سکس داشته باشه و اون موقع داشتن کاندوم هزار بار بهتر از نداشتنه.
 • علی: دیگه دوره و زمونه‌ای شده که ما راه هرزگی و زناکاری و کثافتکاری جلوی پای بچه‌ها بگذاریم؟

 • الهام: من به عنوان زن نیاز به حقوق انسانی برابر دارم.
 • سامان: آها! موقع تعیین مهریه هم همین حرف‌ها رو می‌زنی؟ یعنی ما مردها مثل سگ جون بکنیم و سخت‌ترین کارها رو بکنیم و دو سال هم بریم سربازی و شما سر برج حقوق یکسان بگیری؟

 ------------------------------
 مغالطه «پهلوان‌پنبه» یا «آدمک پوشالی» (Straw man Fallacy) یکی دیگر از مغالطه‌های جدی در گفتگو‌های روزمره است و زمانی صورت می‌گیرد که فرد توان رد استدلال طرف مقابل را ندارد یا از درک آن (به دلیل دانش کم) عاجز است، لذا استدلال را تحریف یا تبدیل به چیزی بسیار سطحی، اشتباه و مردود کرده و سپس ادعای ضعیف شده را شکست می‌دهد. دلیل نام‌گذاری آن هم همین است که فرد به جای شکست دادن پهلوان، یک عروسک پنبه‌ای ساخته و آن را به زمین می‌کوبد و مدعی پیروزی می‌شود. این مغالطه در حالات زیر رخ می‌دهد.
 • تحریف استدلال حریف و تبدیل آن به چیزی دیگر
 • مثالی نامربوط در مورد استدلال آورده یا مثال نقضی بسیار نادر به آن نسبت داده می‌شود
 • تبدیل استدلال به سخیف‌ترین و سطحی‌ترین حالت ممکن

 توضیح:
 واضح است که سمیرا قصد آزاد کردن یا تشویق قاتلین را ندارد، او فقط اعدام را مناسب ندانسته و دنبال راه حل بهتری است که وقوع جرم را کمتر کرده و در ضمن انسانی‌تر باشد. دوست نازنین یکی از موارد خاص است که شاید در صورت استقلال مالی نظر دیگری داشته باشد. وجود آزادی‌های اجتماعی لزوماً به معنی بی‌بندوباری یا بدترین حالت ممکنه نیست. مثال نامربوط و نادر رضا آنقدر پرت است که به نظر و عقیده سعید و مدعای کلی خللی وارد نمی‌کند، همچنین مادر و خواهر سعید (قبل از مادر و خواهر او بودن) انسان‌هایی مختار و عاقل و بالغ هستند و نه ملک و دارایی او، تصمیم‌گیری برای روابط آنها به خودشان مربوط است. توصیه بهروز یک توصیه بهداشتی معمول و بسیار ضروری است. و در نهایت حقوق انسانی برابر به معنی حقوق مادی و شغلی یکسان نیست.

 راه حل:
 به مغالطه‌گر توضیح دهید که مقصود شما چیزی که او برداشت کرده یا جلوه داده نیست و او تنها حریف پوشالی را شکست داده است. به او توضیح دهید که حق تبدیل کردن حرف شما به چیزی دیگر یا تحریف آن یا یافتن مثال نقض نادر را ندارد و باید استدلال شما را با استدلالی درست پاسخ دهد

+ تاریخ 93/09/08 ساعت 1:42 نویسنده جوانه |

داستان چکمه
 

مادر لیلا، روزها، لیلا را می‌گذاشت پیش همسایه و می‌رفت سر کار. او توی کارگاه خیاطی کار می‌کرد. لیلا با دختر همسایه بازی می‌کرد. اسم دختر همسایه مریم بود.

لیلا و مادرش در یکی از اتاقهای خانه مریم زندگی می‌کردند. لیلا پنج سال داشت و مریم یک سال از او بزرگتر بود.

یک روز، عموی مریم برایش عروسکی آورد. آن روز، لیلا و مریم با آن خیلی بازی کردند. عروسک همه‌اش پیش لیلا بود. لیلا دلش می‌خواست عروسک مال خودش باشد. اما، مریم می‌گفت:

ـ هر چه دلت می‌خواهد با آن بازی کن. ولی، عروسک مال من است.

لیلا ناراحت شد. غروب که مادرش آمد، دوید جلویش و گفت:

ـ مادر، مادر، من عروسک می‌خوهم. عروسکی مثل عروسک مریم. برایم می‌خری؟

مادر گفت:

ـ نه، نمی‌خرم.

لیلا گفت:

ـ چرا نمی‌خری؟

ـ برای اینکه تو دختر خوبی نیستی.

ـ من دختر خوبی هستم، مادر.

ـ اگر دختر خوبی هستی، چرا چشمت به هر چیزی می‌افتد، می‌گویی: من آن را می‌خواهم؟

ـ خودت گفتی، اگر دختر خوب و حرف‌شنویی باشی یک چیز خوب برایت می‌خرم. خوب، حالا برایم عروسک بخر، عروسکی مثل این.

من که نگفتم برایت عروسک می‌خرم.

ـ پس می‌خواهی برایم چه بخری؟


ادامه مطلب
+ تاریخ 93/08/30 ساعت 23:23 نویسنده جوانه |

پنجمین کافه ی شش ماه دوم سال از جنس گفتمان آزاد

پنج شنبه 22 آبان

فرهنگسرا بعثت ساعت ۱۵:۰۰

موضوع این هفته تاسیس جامعه ی نو از دیدگاه افلاطون

کسانی که مایلند برای اولین بار در این جلسات حاضر شوند می بایست: 

1-نام کامل و سال ورود به اولین مقطع دانشگاه را به شماره سامانه ی 300028696969 فرستاده تا برای هماهنگی در اسرع از طرف انجمن با آنها تماس گرفته شود. 

2-حداقل باید کتاب اول از جمهور افلاطون را مطالعه کنند،لینک کتاب در پست های پیشین قرار داده شده 

3-راس ساعت 15:00 در جلسه حاضر باشند. 


ادامه مطلب
+ تاریخ 93/08/20 ساعت 22:10 نویسنده جوانه |

حسن رحیم پور:
بگذارید یك خاطره برایتان بگویم كه از برادر شهیدم شنیده ام، شاید قبلا هم گفته باشم، منتهى من چون مثل بعضى ها خاطره جدید نمیتوانم از خودم اختراع كنم، مجبورم همان قدیمی ها را بگویم....( خنده حضار...)
 
ما آدمى داشتیم در منطقه كه آمده بود جبهه و در تمام عمرش نماز نخوانده بود ...
من چند روز قبل از عملیات كربلاى چهار رسیدم منطقه و شب قبل از عملیات توى خط خمپاره خورده بود و چند نفر شهید شده بودند و خون و تكه هاى گوشت و دست و پاى قطع شده توى سنگر افتاده بود،

...

اخوى ما (شهید حمید رحیم پور ازغدی) كه همان شب، چند ساعت بعد از این قضیه خودش شهید شد، به من گفت می دانى این پا مال كیه؟
گفتم: "نه" ،
گفت آمدند توى لشگر و گفتند كه ما نیروهاى داوطلبى میخواهیم كه آماده باشند براى یك ماموریت بى برگشت، ما بلند شدیم، همه آمده بودند براى جبهه اما بالاخره یك عده اى بلند شدیم، نمیدانستیم چه ماموریتى هست اما گفتیم ما مى آییم،
شب، بچه ها مشغول دعاى كمیل بودند و همه در حال تأثر گریه میكردند اما ایشان از همه بلندتر گریه می كرد، بعد رسید به قسمت استغفار كه داد می زد من غلط كردم، من .... خوردم و فلان و فلان و كم كم رسید به فحش هاى ناموسى به خودش، كه ما هم گریه مان گرفته بود و هم خنده مان گرفته بود از كار او،

بعد دیدیم كار دارد به جاهاى باریك میكشد و فحش هاى بد دارد به خودش میدهد، آمدیم دستش را گرفتیم و آوردیم بیرون و گفتیم تو حالت خوش نیست، این چرند و پرند ها چیه كه میگى؟!
گفت شما ها نمیدانید من چه آدم كثیفى هستم، من مثل شماها نیستم، من بین شماها بُر خوردم، من اصلاً نماز در عمرم نخواندم، من مشروب خوردم، من ....

باز دیدیم كه دارد اعتراف میكند به كارهایى كه كرده، جلوى دهنش را گرفتیم و گفتیم هر كارى كه كردى، كردى، دیگر الان تو راهت را عوض كردى، ما مسیحى نیستیم كه برویم پیش كشیش و به گناهانمان اعتراف كنیم، اعتراف به گناه خودش گناه كبیره است، پیش خودت و خدا اعتراف كن و توبه كن .
بعد بهش نماز یاد دادیم و در یكى دوماه آمادگى قبل عملیات نماز را یاد گرفت و مشغول نمازهاى قضا بود،

بعد به برادرم گفته بود كه اگر در این عملیات كشته شوم، تكلیف نماز ها و روزه هایى كه نخوانده ام چه میشود؟
گفت به او گفتم همه را خدا میبخشد،
به من گفت :" به همین كشكى؟!" ،
گفتم :" از این هم كشكى تر، خدا در قرآن خودش وعده داده كه یغفر الذنوب جمیعاً همه گناهانتان را می بخشم."

 


برچسب‌ها:
حسن رحیم پور, کشکی, شهید
+ تاریخ 93/08/17 ساعت 18:47 نویسنده جوانه |

چهارمین کافه ی شش ماه دوم سال از جنس گفتمان آزاد

پنج شنبه پانزده آبان

فرهنگسرا بعثت ساعت ۱۵:۰۰

موضوع این هفته دو راهی حق و باطل  

در جلسه ی این هفته خواهیم داشت: 

1-بحث در مورد دو راهی حق و باطل 

توضیح: هر کدام از ما در طول زندگی گاها به این تضاد رسیده ایم که صرف نظر از جزای اخروی ،شاید راه کامیابی و موفقیت با راه راستی و درستی همسو نباشد و انسان برای این کامیابی که می تواند شامل رفاه ،آرامش ،اعتبار ،شهرت و ... باشد ،با توسل به دروغ ،حیله ، کلاهبرداری ،خیانت و پس از آنها وانمود کردن به درستکاری  راه هموار تری را در پیش دارد . 

2-بحث در مورد عدالت و بررسی همان دوراهی برای عدالت. 

3-معرفی کتاب جمهوری افلاطون و بازخوانی قسمت هایی از فصل اول آن.  

 

لینک دانلود کتاب در زیر قرار داده شده ، توصیه می کنیم فصل اول این کتاب (کتاب نخست) مطالعه شود .  

در ادامه مطلب خلاصه ای از کتاب نخست از جمهوری افلاطون قرار داده شده . 

دانلود کتاب به صورت pdf كتاب با حجم تقريبي 6MB


برچسب‌ها:
کافه دیالکتیک, گفتمان آزاد, جمهوری افلاطون, خمینی شهر, فرهنگسرا بعثت
ادامه مطلب
+ تاریخ 93/08/12 ساعت 1:40 نویسنده جوانه |

رسم است هرکه داغ جوان دید دوستان

رأفت برند حالت آن داغ دیده را

 یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا

وان‌ یک ز چهره پاک کند اشک دیده را

 آن دیگری بر او بفشاند گلاب قند 

 تا تقویت شود دل محنت کشیده را

یک چند دعوتش به گل و بوستان کنند 

 تا برکنندش از دل، خار خلیده را 

 جمعی دگر برای تسلای او دهند

شرح سیاه کاری چرخ خمیده را

القصه هر کسی به طریقی ز روی مهر

تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را

 آیا که داد تسلیت خاطر حسین؟

چون دید نعش اکبر در خون تپیده را

 آیا که غمگساری و اَنده بری نمود

لیلای داغ دیده محنت کشیده را

 بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد

آتش زدند لانه مرغ پریده را

ایرج میرزا


برچسب‌ها:
ایرج میرزا, مرثیه, محرم, شعر
+ تاریخ 93/08/09 ساعت 13:12 نویسنده جوانه |

از فروید پرسیدند که یک انسان سالم از دید تو چه ویژگی هایی دارد. فروید جواب داد: انسان سالم کسی است که بتواند عشق بورزد و کار کند: "Lieben und arbeiten".

شاید این نکته بی ربط نباشد که در شاهنامه هم دیدگاه جالبی در مورد انسان سالم مطرح می شود. دو ویژگی خرد و دادورزی نقش کلیدی در این باره بازی میکنند:

ز یزدان و از ما بر آن کس درود --- که تارش خرد باشد و داد پود

سومین کافه ی شش ماه دوم سال از جنس گفتمان آزاد

پنج شنبه  ۸/ ۸ / ۹۳

فرهنگسرا بعثت ساعت ۱۵:۰۰

موضوع این هفته انسان سالم

 

 


برچسب‌ها:
کافه دیالکتیک, گفتمان آزاد, انسان سالم, خمینی شهر, فرهنگسرا بعثت
+ تاریخ 93/08/07 ساعت 0:24 نویسنده جوانه |


 
من و رفیقام یه دسته بودیم ! دسته‌ی چاقو ، دسته‌ی قَمه
هر کدوم از ما تو وقتِ خطر ، جونشو می‌داد برای همه

من و رفیقام جناق شکستیم با گرد و تلخک ، با دودِ افیون
گفتیم به هیچکس مهلت نمی‌دیم که زین بذاره رو گُرده‌هامون

من و رفیقام قرارمون بود که روزگارو دگرگون کنیم...
از تو توپخونه تا خودِ تجریش تمام شهرو چراغون کنیم

قرارمون بود که جوادیه با نیاورون برابر بشه
نه از بی‌کسی قلبی بشکنه ، نه از نداری چشمی تَر بشه

تو رؤیامون بود که پاسبونا با کوچه‌خوابا مهربون بشن
تنِ بچه‌یی توی زمستون از زورِ سرما نره تو کفَن

تو رؤیامون بود که کارگرها، شریک بشن تو سودِ کارخونه
رو سرِ هر کس یه سقفی باشه ! سقفِ محکم و امنِ یه خونه

من و رفیقام یه رؤیا داشتیم ولی زمونه رؤیا رُ دزدید
یه دستِ پنهون با سرخیِ خون رو سرنوشتِ ما خط می‌کشید

رفاقتِ ما خیانت نداشت ولی روزگار دورنگمون کرد
فریادمونو تو سینه‌مون کُشت، اسیرِ زندونِ بَنگمون کرد

حالا رفیقام یا دیگه مُردن ، یا فراری‌اَن ، یا تو زندونن
خیلیاشونم خُمار و خسته تو پیاده‌رو ، تو خیابونن

من و رفیقام یه دسته بودیم ، لب‌ریزِ رؤیا ، لب‌ریزِ امید
به ما می‌گفتن دسته‌ی چاقو ! دیدیم که چاقو دسته‌شو بُرید

* از مجموعه ترانه «تصور کن» / نگاه
1386
یغما گلرویی
 

برچسب‌ها:
یغما گلرویی, من و رفیقام, ترانه, شعر, تصور کن
+ تاریخ 93/07/29 ساعت 0:53 نویسنده جوانه |

گیسوانت زیر باران، عطر گندم‌زار... فکرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!


 در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سال‌ها
بوسه و گریه، شکوه ...لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!


 سایه‌ها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک
خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!


 ابر باشم تا که ماه نقره‌ای را در تنم پنهان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!


 خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیه بر پشتی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!


 از سماور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را...
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!


 اضطراب زنگ، رفتم واکنم در را، که پرتم می‌کنند
سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!


 ناگهان دیوانه‌خانه، وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!

غلامرضا سلیمانی


برچسب‌ها:
غلامرضا سلیمانی, شعر, فکرش را بکن
+ تاریخ 93/07/18 ساعت 20:3 نویسنده جوانه |

 

امروز وقتی هر کدوم از بچه ها یه طرفی رفتند و تنها شدم ، تنها فکری که به نظرم رسید آشپزی بود شروع کردم به کندن پوست دو تا گوجه و ، در حالی که داشتم به دو تا تخم مرغ تو یخچال اتاق فکر می کردم . کارم که تموم شد رفتم تو آشپزخونه و روغن رو داغ کردم و شروع کردم به ریختن گوجه های پوست کنده تو روغن و ...

رسیدیم به نقطه ی اوج داستان ریختن چند قطره آب گوجه در روغن داغ همانا و آتیش گرفتن ماهی تابه همان خواستم آتیش رو خاموش کنم کمی آب ریختم تو ماهی تابه و آتشی سر به فلک نهاد...

من نا امید از خاموش کردن آتیش چند دقیقه ای به تماشای آتیش و دود آن نشستم و کلا دود همه جا رو برداشت و نفوذ کرد به سالن و بچه های خوابگاه که یکی یکی با دیدن دود میومدن تو آشپزخونه و وقتی چراغ علامت سوال مغزشون روشن می شد می رفتند.

و اینگونه بود اولین تجربه ی آشپزی من بعد از چندین سال.

 

 

 

 

 

+ تاریخ 93/07/11 ساعت 0:55 نویسنده علی اصغر لقمانی |